معين الدين محمد زمچى اسفزارى

مقدمه 22

روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )

و برويم ، همچنين فصلى بفصلى همى انداخت تا چهار سال برين برآمد ، زيرا كه صميم دولت سامانيان بود ، و جهان آباد ، و ملك بىخصم ، و لشكر فرمان‌بردار ، و روزگار مساعد ، و بخت موافق ، با اين‌همه ملول گشتند ، آرزوى خانمان برخاست ، پادشاه را ساكن ديدند ، هواى هرى در سر او و عشق هرى در دل او ، در اثناء سخن هرى را به بهشت عدن مانند كردى ، بلكه بر بهشت ترجيح نهادى ، و از بهار چين زيادت آوردى ، دانستند كه سر آن دارد كه اين تابستان نيز آنجا باشد . پس سران لشكر و مهتران ملك بنزديك استاد ابو عبد إله الرودكى رفتند ، و از ندماء پادشاه هيچكس محتشم‌تر و مقبول القول‌تر ازو نبود ، گفتند پنجهزار دينار ترا خدمت كنيم اگر صنعتى بكنى كه پادشاه ازين خاك حركت كند كه دلهاى ما آرزوى فرزند همى برد ، و جان ما از اشتياق بخارا همى برآيد ، رودكى قبول كرد كه نبض امير بگرفته بود . و مزاج او بشناخته ، دانست كه بنثر با او در نگيرد روى به نظم آورد و قصيدهء بگفت ، و بوقتى كه امير صبوح كرده بود درآمد و بجاى خويش بنشست ، و چون مطربان فروداشتند او چنگ برگرفت و در پردهء عشاق اين قصيده آغاز كرد : بوى جوى موليان آيد همى * بوى يار مهربان آيد همى پس فروتر شود و گويد : ريگ آموى و درشتى راه او * زير پايم پرنيان آيد همى آب جيحون از نشاط روى دوست * خنگ ما را تا ميان آيد همى اى بخارا شاد باش و دير زى * ميرزى تو شادمان آيد همى